کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

درد و دل و اعیاد شعبانیه..

سلام قند عسل مامان خوبی؟ امروز خیلی دلتنگت شدم با این که تازه اول صبحه بهت که فکر میکنم دلم قنج میره واسه بوسیدن روی ماهت......... دخترکم دلبندم امیدم روزها در پی هم میگذرند و به خاطرات تبدیل میشوند نمیدانی برای تو مادر بودن چه صفایی دارد.وقتی عاشقانه در اغوشت میگیرم و موهای نرمت را نوازش میکنم به این فکر میکنم که چقدر این حس قشنگ است و من از چه نعمت بزرگی برخوردارم و به خودم به خاطر داشتن تو میبالم.و بعد به ناگاه یاد کسانی می افتم که از این نعمت محرومند و رنجی عمیق سر تا سر وجودم را فرا میگیرد....... از خدا میخواهم به حق این اعیاد شعبانیه دامن همه ی منتظران را سبز کند.  آمین دختر نازم گذر زمان و قد کشیدن تو پیری و گذر عمر را ...
22 خرداد 1392

تعطیلات خرداد در قلعه رود خان

سلام سلام با خبرا و عسکای خوب از مسافرت.... سه شنبه 14 خرداد صبح زود ساعت 6 به مقصد فومن-قلعه رود خان راه افتادیم.همسفرامون خاله اعظم و عمو سعید که تو ماشین ما بودند و خاله و رزیتا و عمو هادی که با ماشین خودشون بودند... ساعت 2 رسیدیم فومن یه ساعتی تو ترافیک منجیل اذیت شدیم ولی خدا رو شکر زود فرار کردیم ولی متاسفانه خاله رزیتا اینا 3 ساعت تو ترافیک موندند. خلاصه ما تو پارک مجسمه فومن منتظرشون موندیم و ناهار خوردیم تا اونا بیان و یه کم هم استراحت کردیم و ساعت 3.30به مقصد قلعه رودخان حرکت کردیم........ اون قدر مسیرش و جاده ای که به قلعه منتهی میشد قشنگ بود که هر چی بگم کم گفتم....... خلاصه که رسیدیم و شب یه خونه گرفتیم و موندیم.یه خ...
22 خرداد 1392

تعطیلات خرداد در قلعه رودخان 2

سلام گل نازم  ادامه ی سفرنامه به قلعه رودخان پنج شنبه صبح زود بلند شدیم و وسایلی رو که دیشب آماده کردیم گذاشتیم تو ماشین و خونه رو تحویل دادیم و به مقصد رشت حرکت کردیم.میخواستیم بریم دریای انزلی-زیبا کنار-ساحل حاجی بکنده.... قرار بود ناهار بریم خونه مامان خاله رزیتا و مزاحمشون بشیم و شب هم همونجا بمونیم و صبح جمعه برگردیم خونه......... خلاصه رفتیم کنار دریا و چادر زدیم و رفتیم تو آب البته همه غیر از باباجون خانم عینکتون کجه ههههههههههه ژستت تو حلقم قربون اون چشمای بسته ات که نور اذیتت میکنه و بعد هم کلی شن بازی اینجا عمو سعید کنارته که به دلیل مشکلات اخلاقی و نداشتن پوشش مناسب عکسشو حذف کردم و ب...
22 خرداد 1392

کیانا و تبلیغات........

چند روز پیش خونه ی مامان اکرم بودیم منم خیلی خیلی خسته بودم .بعد از شام رفته بودی تو آشپزخونه و هر چی صدات میکردم جواب نمیدادی اومدم تو آشپزخونه دیدم نشستی داری....... صدات کردم گفتم کیانا!!!!!! از خنده مردم چون تا دیدی میخوام ازت عکس بگیرم اینطوری کردی من که رفتم تو پذیرایی دنبالم دویدی و گفتی مامان با اینم عسک بگیر خلاصه که اون شب کلی تبلیغات کردی......... الهی مامان دورت بگرده   ...
4 خرداد 1392

عروسی دایی جون و عمو جون........

سلام گل ناز من وای وای وای دوباره عصبانی نشی ها خیلی دیر شده شرمنده ام از اول اردیبهشت درگیر این دو تا عروسی مهم بودیم دیگه گل قشنگم خدا رو شکر به خوبی و خوشی تموم شد.اول عروسی دایی جون بود .11 اردیبهشت .من و خاله نرگس از صبح رفتیم آرایشگاه و شما هم قرار بود با مامان اکرم بری آرایشگاه .مامان سکینه هم به خاطر شما یه روز زودتر اومده بود تهران که وقتی همه ی ما رفتیم آرایشگاه پیش شما بمونه و شما تنها نباشی .عروسی دایی جون خیلی زود گذشت تا چشم به هم زدیم تموم شد.نتونستیم آتلیه بریم ولی تو تالار عکاس دایی جون ازمون چند تا عکس یادگاری گرفت.این قدر مشغول بودیم که حتی یادم رفت با موبایلم از تو عکس بگیرم.مجبورم صبر کنم عکسات که آماده شد از روی عک...
4 خرداد 1392
1